شاید یک معجزه..

سهم دستهای من

از همان روز اول 

چیزی نبود جز

جدائی 

کف بین هم نمیگفت 

باز میدانستم 

خطوط کف دستهای من 

با آدمهای خووشبخت به یکجا ختم نمیشود

تنها امیدم

شاید یک معجزه بود

که هرگز اتفاق نیفتاد و

من 

یک روز بارانی

لابلای همین خطهای 

در هم و بی مقصد

گمت کردم ..

 

/ 4 نظر / 6 بازدید
بابک

شاید باشد نمی بینی تا بحال چند بار گفتی که جلوی چشمم بود، چطور نمی دیدمش

R3

من نیز گم شدم بیکس و تنها در لابلای خاطرات شیار های مغزم ...