برزخ..

  گیج و مبهوت

  جائی بین بودن و نبودنت ایستاده ام

  قدمهایم را میشارم

  فاصله زیاد است بین دوست داشتنت و

  نداشتنت ..

   با اینهمه عادت کرده ام  به حضوری دور و غریب

   به عطرت که شاید نسیم وقت گذر از کوی تو برایم بیاورد ...

    میدانم هنوز جائی کنج خاطرات گذشته ات جا خوش کرده ام ..

     میدانم راحت فراموشم نمیکنی

   درد اینجاست 

   که میدانی دلتنگم و

   دلتنگ ترم میکنی ....

/ 3 نظر / 32 بازدید
اشک

فوق العاده زیباست

پوریا پرانا

دلم کسی را می خواهد که خودش را غرق ِ عطر کند شب ها از زیر پنجره ی اتاقم گذر کند دلم کسی را می خواهد که زنگ نزند، اسمس دادن نداند... فقط گاهی برایم دو سه خط از خوبی...امیدی که هنوز نمرده و من ندیدم بنویسد دلم کسی را میخواهد که هیچ نیاید که نبینمش نشناسمش دلم کسی را می خواهد که رفتنش فقط معنای نیامدن بدهد کسی که در چارچوب ِ نزدیکی و دوری جای نگیرد

سپهر

درد دارد… وقتی با نسیمی برود… کسی که به خاطرش به طوفان زده ای…