زیر پوست شب

گوش کن ،کسی رویاهایش را زیر پوست این شبهای سیاه ، به قصه نشسته ..

آرزوهائی شاید کوچک ...
ساعت ٩:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱٩  کلمات کلیدی:

هر چه میگذرد بیشتر میفهمم بعضی آرزوهایم فقط برای نوشتن خوبند .

آرزوهائی که فکر میکردم شاید روزی کنار تو حقیقت پیدا کند . 

گردش ،رستوران ، خرید ، دید زدن ویترین مغازه ها، هاااا این خوبه وارد میشیم ، من میپوشم تو نگاه میکنی نه نه این به تنت زار میزنه هر هر هر میخندیم اون یکی اونو بپوش ، دست خالی میایم بیرون ، ادامه میدیم ، دستتو محکم میگیرم میدونی چه حس خوبی بهم میده ، بستنی قیفی، تو برام عطر میخری ، قول میدم همون شب برات بزنم ، قدم میزنیم ،به آدما نگاه میکنیم، تو روزنامه میخری ، یه کافه و قهوه ی مورد علاقه،یه چادر مسافرتی و پیک نیک ، با هم تنها زیر آسمون آبی ، نیمرو و زیتون ، موزیک ملایم و یه تانگوی صحرائی، افتخار میدین بانو؟ چاره ای ندارم ، میخندی،ازت میپرسم هنوزم دوستم داری ؟ ، طعم شیرین یه بوسه، برمیگردیم با کلی خاطره ی شیرین، از سر کار زنگ میزنی بیدارم میکنی و حاضر شو بریم سینما ،اشکای منو پاک میکنی ، کاش فیلمش کمدی بود ،شام برنج شفته و خنده ،تو بغلت جدول حل کردن ، نگاه های زیر چشمی و پر معنا ، بالش بازی و هل دادن تو از روی تخت ،خنده ، خنده ، خنده و حس امنیت آغوشت و خوابی طولانی .....

آرزوهائی به ظاهر کوچک و خنده دار                                                                      اما !!!!!!.....