زیر پوست شب

گوش کن ،کسی رویاهایش را زیر پوست این شبهای سیاه ، به قصه نشسته ..

بهتر نبود.؟؟..
ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۳٠  کلمات کلیدی:

چای میریزم 

سرد می شود

کتاب میخوانم

یک سطر را هزار بار تکرار میکنم ..

نه .. نمیفهمم

حتی نمیدانم الان چه فصلی از سال است..

نه بوی بهار می آید نه سوز زمستان

دیگر حتی منتظر قاصدکها هم نیستم

نه خبری دارم نه منتظر خبرم...

خالی شده ام .. 

پوچ، سبک ، تهی

می بینی چقدر زندگی شیرین است؟؟

بهتر نبود 

میماندی

نمی رفتی؟؟؟!!!!!

 


چه زود گذشت...
ساعت ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٢٥  کلمات کلیدی:

دستانم گنجایش نداشت..

ناچار به انتخاب شدم 

بین زمان و دستان تو

انگشتانم را محکم در انگشتانت حلقه کردم....

و چه زود ...


دو راهی..
ساعت ٤:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٢٢  کلمات کلیدی:

با هر سپیده صبح

یک نفر به آغاز فکر میکند

یک نفر به پایان

من اما

....


آرزوهائی شاید کوچک ...
ساعت ٩:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱٩  کلمات کلیدی:

هر چه میگذرد بیشتر میفهمم بعضی آرزوهایم فقط برای نوشتن خوبند .

آرزوهائی که فکر میکردم شاید روزی کنار تو حقیقت پیدا کند . 

گردش ،رستوران ، خرید ، دید زدن ویترین مغازه ها، هاااا این خوبه وارد میشیم ، من میپوشم تو نگاه میکنی نه نه این به تنت زار میزنه هر هر هر میخندیم اون یکی اونو بپوش ، دست خالی میایم بیرون ، ادامه میدیم ، دستتو محکم میگیرم میدونی چه حس خوبی بهم میده ، بستنی قیفی، تو برام عطر میخری ، قول میدم همون شب برات بزنم ، قدم میزنیم ،به آدما نگاه میکنیم، تو روزنامه میخری ، یه کافه و قهوه ی مورد علاقه،یه چادر مسافرتی و پیک نیک ، با هم تنها زیر آسمون آبی ، نیمرو و زیتون ، موزیک ملایم و یه تانگوی صحرائی، افتخار میدین بانو؟ چاره ای ندارم ، میخندی،ازت میپرسم هنوزم دوستم داری ؟ ، طعم شیرین یه بوسه، برمیگردیم با کلی خاطره ی شیرین، از سر کار زنگ میزنی بیدارم میکنی و حاضر شو بریم سینما ،اشکای منو پاک میکنی ، کاش فیلمش کمدی بود ،شام برنج شفته و خنده ،تو بغلت جدول حل کردن ، نگاه های زیر چشمی و پر معنا ، بالش بازی و هل دادن تو از روی تخت ،خنده ، خنده ، خنده و حس امنیت آغوشت و خوابی طولانی .....

آرزوهائی به ظاهر کوچک و خنده دار                                                                      اما !!!!!!.....


دوباره..
ساعت ۱:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱٩  کلمات کلیدی:

دارد رد پاهایت را میپوشاند

برف

شاید قرار است فراموشت کنم

شاید قرار است

دوباره 

عاشق شوم ...


خدا..
ساعت ٤:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱٤  کلمات کلیدی:

مادرم همیشه میگفت :

خدا بزرگ است

خیلی بزرگ

و من همیشه 

در فکر مورچه هائی که 

ندیده 

زیر پا له می کردم

من هم بزرگ بودم 

خیلی بزرگ ...


یک بوسه و ..
ساعت ٦:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱٤  کلمات کلیدی:

گاهی

بوسه ای که ناغافل

بر گونه ات 

می نشیند

کافیست 

تا

بار دیگر 

به اولین بار

برگردی....


کودک درون
ساعت ٦:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱٤  کلمات کلیدی:

درونم 

کودکیست 

سرکش و بی پروا

که غافل از ناملایمات روزگار

  مرا به سوی

چشمانی 

شاید کمی مرموز

شاید کمی روشن

می کشاند ..


خداحافظ..
ساعت ۸:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱۳  کلمات کلیدی:

خداحافظی نکردم..

خیلی دردناک بود

با کلی خاطره ی خوب و بد 

اومدم بیرون..

به قول یکی از دوستای خوبم

از کادر خارج شدم 

گودر یه اتفاق بود

که هیچوقت تکرار نمیشه 

هیچوقت ..


حس خوبی نیست ..
ساعت ۱:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٦  کلمات کلیدی:

حس خوبی نیست
وقتی
یک زن
خالی می شود از احساس ،
از عشق ،
از نیاز،
حس خوبی نیست ...
وقتی
کلام عاشقانه ای حتی تو را به رخوت خواستن نمیرساند
یا بوسه ای
گونه هایت را گلگون نمی کند
حس خوبی نیست
وقتی
تن کرخت خود را به گوشه ای کشیده کز میکنی
وقتی همه ی چشمها را درنده میبینی
و لحظه ای آرزو میکنی
ایکاش زن نبودم
من میدانم
این اصلا حس خوبی نیست .....


سراب..
ساعت ۱۱:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٤  کلمات کلیدی:

کودکیم تو سر به هوائی گذشت
بزرگ که شدم همش سرم پائین بود..
چرا؟
مگه روبرو چه چیز ترسناکی داشت که هیچوقت نگاهش نکردم؟؟!!!


راز..
ساعت ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٤  کلمات کلیدی:

کشف میکنم
روزی
راز
تمام شبهای بارانی را !!!!!